تبليغاتX
تشریح شک

پرسش: وقتی که لیگ ِ 18 تیمی داشته باشیم و مسابقات به طور ِ رفت و برگشت انجام شود، آن وقت نیم فصل بعد از پایان ِ کدام هفته اتفاق می افتد؟

الف) هفته ی 17

ب) هفته ی 1

ج) هفته ی 34

د) هیچ کدام!

باید به عرض ِ تمام ِ دوستانی که فریب ِ رسانه های غربی و استکبار ِ جهانی را خورده ، برسانم که باز هم راه ِ خطا را رفته اند و به غلط گزینه ی اول را انتخاب کرده اند، به خیالشان وقتی نیمی از مسابقات برگزار شود؛ آن وقت به نیم فصل می رسیم!

نچ!

لیگ برتر ِ فوتبال ِ ایران یک هفته زودتر از موعد ِ منطقی! در پایان ِ هفته ی شانزدهم، به نیم فصل رسید و تیم ها برای سه هفته به تعطیلات ِ نیم فصل تشریف بردند و نقل و انتقالات هم در این بین مجاز است! با این اتفاق بد نیست دوباره به سوالات ِ چهار گزینه ای ِ این وبلاگ در دو پست قبل مراجعه کنید!

**********

دنیا بنگر چگونه برتریده ایم!             بر برتر و برتری چگونه ...ده ایم

برنامه نداریم ولی رو داریم!               هر قدر دلت بخواهد آلو داریم!                 

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 15:41 |

طناب ِ تقویم و بریدم

جلو نره، بد تر از این شه!

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 15:40 |

1- چرا این قدر زمان بندی ِ مسابقاتِ لیگِ برتر مشتی و با حال است؟

الف: چون مسئولان ِ مسابقات مشتی و با حال هستند

ب: چوت مسئولان ِ مسابقات باحال هستند

ج: گزینه ی "ج" صحیح است

د: کلاً به شما ربطی ندارد!

 2- چرا با این که دیروز جمعه بود و روز ِ عید بود و 8/8/88 بود، اما لیگ ِ برتر تعطیل بود؟

الف: چون تعطیل بود

ب: چون جمعه بود

ج: آقای کفاشیان دوست دارد جمعه ها با خانواده باشد

د: چه کاریه! بازی را روزی بیاندازند که تماشاگر ِ زیادی داشته باشد

3- چرا این قدر مسابقات لیگ برتر روزهای شنبه و یک شنبه برگزار می شود با توجه این که در ایران جمعه ها تعطیل است؟

الف: این کار برای رفاه ِ حال ِ هم وطنان ِ مسیحی و کلیمی صورت می گیرد

ب: تقویم ِ سازمان لیگ خراب است

ج: سازمان لیگ اصلا تقویم ندارد

د: یعنی این که ما چقدر به لیگ های اروپایی شبیه هستیم و کلا دممون گرم!

4- هدف از برگزاری مسابقه در روزهای غیر تعطیل آن هم در میانه ی روز چیست؟

الف: برای اثبات ِ "برتر" بودن ِ لیگ

ب: تا مشت ِ محکمی باشد بر دهان ِ یاوگویان و استکبار ِ جهانی

ج: بچه ها زودتر بازی کنند و به خانواده هایشان برسند و تا دیر وقت بیرون از منزل نمانند

د: آقای کفاشیان شب ها زود می خوابد و بهتر است بازی ها هر چه زودتر تمام بشود

5- بازی استقلال و ذوب آهن به رغم ِ حساسیت ِ زیادی که داشت، هفته ی پیش سه شنبه ساعت ِ "14:15" برگزار شد، چه کسانی توانستند این بازی را از نزدیک ببینند؟

الف: کارمندان و کارگرانی که توانسته بودند با هزار بدبختی مرخصی بگیرند

ب: کارمندان و کارگرانی که نتوانسته بودند با هزار بدبختی مرخصی بگیرند و مجبور شده بودند با هزار بدبختی و  به شکلی کاملا غیر ِ قانونی جیم بزنند

ج: بیکاران ِ محترم ِ اصفهان و حومه

د: داوران و بازیکنان و کادر ِ فنی ِ دو تیم به همراه ناظران ِ فدراسیون و کارکنان ِ ورزشگاه ِ فولادشهر

6- به نظر ِ شما برنامه ریزان ِ سازمان ِ لیگ فکر می کنند، هر سال چند هفته دارد؟

الف: بیشتر!

ب: یه کم کمتر!

ج: 47 هفته

د: هر چی کمیته ی انضباطی بگه

7- به نظر ِ شما برنامه ریزان ِ سازمان ِ لیگ فکر می کنند هفته چند روز است؟

الف: خیلی کم!

ب: همانطور که از اسمش پیداست، پنج روز!

ج: 4 روز و نصفی

د: هنوز به این موضوع فکر نکرده اند

8- چرا نویسنده ی این سوالات فکر می کند باید کاری کنیم تا از مسابقات ِ فوتبال استقبال بیشتر شود؟

الف: چون عامل ِ استکبار ِ جهانی است

ب: چون فکر می کند بیشتر از سازمان لیگ و آقای کفاشیان از تقویم سر در می آورد

ج: چون فضول است

د: چون سعید کریمی است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی:

امروز زیادی پاییزه! 

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 15:49 |

خورشید ِ لعنتی

زود بالا آمده بود و ما

مجبور شده بودیم شب را

نیمه کاره ول کنیم

و فحش بکشیم

به ایل و تبار ِ آگاهی

ما برای

درک ِ روز

آماده نبودیم

ما فقط می خواستیم

شب را درست تلفظ کنیم

شب را درست تنفس کنیم

خورشید ِ لعنتی

زود بالا آمده بود

لعنت به پدر ِ بی پدر ِ زمان!   

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 20:33 |

پریروز آن قدر یادت فتادم!

که در تاکسی دو دفعه پول دادم!

ترا می دزدم و می بوسم آری!

اگر قلبم دهد حکم ِ جهادم!

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 14:4 |

1

قسم به چیز ِ کی؟! عشقم تو هستی!              چه نقدی، چه چکی! عشقم تو هستی!

عزیزم معذرت می خواهم اما                                به طرز ِ مضحکی، عشقم تو هستی!

2

می توانید همین جا قید ِ بقیه ی این مطلب را بزنید و خلاص! در غیر ِ این صورت بنده مسئولِ آن نخواهم بود!

3

و همان طور که پیش بینی می شد، پرسپولیس با جسارتی خاص به هشتمین تساوی اش در 12 بازی رسید تا خدا پدر ِ مخترع ِ تساوی در فوتبال را به شکلی سرخ بیامرزد! نکته ی مهم این که بقیه ی تیم های لیگ ِ نه چندان برتر نیز روز یکشنبه به پرسپولیس اقتداء کردند و همه با هم مساوی کردند تا سند معتبر دیگری از کیفیت ِ بالای لیگ ِ ما بر جهانیان آشکار شود! ولی با این حال لازم می دانم به عنوان یک "واحد" پرسپولیسی ِ با سابقه به همگان اعلام دارم که به حقوق ِ مولفین و مصنفین یا همان "کپی رایت" ِ کوفتی! احترام بگذارند و از پرسپولیس تقلید نکنند! باشد که رستگار شوند!

4

طبق ِ اعلام ِ پلیس راهنمایی و رانندگی، به طور ِ متوسط در ایران، هر روز 2200 و در هر ساعت 90 تصادف اتفاق می افتد و در نتیجه ی این تصادفات در هر روز 64 نفر کشته و 760 نفر مجروح می شوند.

آمار ِ فوق بدون ِ این که احتیاجی به نیروهای نظامی و شبه نظامی و بمب گذاری و عملیات انتحاری و موشک و ... باشد، بیشتر از تعداد ِ کشته شدگان درگیری های افعانستان و پاکستان و عراق و لبنان و فلسطین و هند و کشمیر و اساساً خاورمیانه است! 

چه عرض کنم؟ فقط می توانم از همه ی هم میهنان و مسئولان ِ امر که جانی، مالی، زمانی، مکانی، زبانی، دهانی و ... در ثبت ِ این رکورد ما را یاری کرده اند، کمال ِ تشکر و اسفند را داشته باشم!

5

و درگذشت استاد شمس الدین شنگرف را به جامعه ی ادبی و عصبی ِ ایران تسلیت عرض می کنم! برای اطلاعات ِ بیشتر می توانید به این جا سر بزنید!

6

امیدخان صیادی دست از "وازکتومی لاگ" برداشت و شیر ِ اصلی را کما فی السابق به امان ِ خدا ول کرد و کامنت دونی اش را باز گذاشت! برای اطلاعات ِ بیشتر نگاه کنید به این جا !

7

در بند ِ 2 عرض کرده بودم که "بنده مسئول نخواهم بود!" کسانی که از کنار ِ این حقیقت ِ عظیم بی تفاوت گذشتند، می توانند با 97% از سلول های خود مشاهده کنند که من مسئول نیستم!

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 16:37 |

 دو متر مانده به دیوار، درد بکش!               

شبیه ِ شب شو  و بسیار، درد بکش! 

تو شکل ِ موجز ِ آتشفشان و تگرگ

(غرور ِ خسته ی آوار)، درد بکش!

شبیه ِ نبض ِ زمان وقت ِ زلزله ای!             

هزار و یک میلیون بار، درد بکش!

به  گور ِ فاجعه خوابت نمی بَرَد آه!              

دوباره زنده شو، زنهار! درد بکش!

مسیح باش، ولی زنده، قابل ِ لمس!                   

گلو به بغض بیاَنبار، درد بکش! 

ردیف باش، ولی سخت و قافیه سوز                  

و بیت بیت غزل وار، درد بکش! 

به تو چه این همه ظلمت؟! ترا چه نَسَب؟!            

سپیده باش و سپیدار! درد بکش! 

طرب نصیب ِ  تو هرگز نشد، کولی!            

به ضرب ِ زخمی ِ گیتار، درد بکش! 

ميان ِ ماندن و رفتن، تویی و منم                      

مرا به خاطره بسپار، درد بکش! 

مجال ِ پنجره دیگر  تمام شده!                      

و خانه یعنی: دیوار، درد بکش!  

                                                                  تیر ۸۶

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 12:57 |

یک

بیدار شده بودی

و داد می زدی:

                        کلمه! کلمه!

سراسیمه کتاب ها را می گشتی

برگ های فقیر ِ لغت نامه آزارت می داد

خودت را خواب دیده بودی، شاید

               گلدان های گِلی را، شاید

                                        و شاید

آن چنار های همیشه گی را

 

شنبه را با آیینه اشتباه گرفته بودی

(همسایه ها نگرانت هستند)

تب نداشتی

فقط یادت رفته بود

چراغ ِ بالکن را خاموش کنی

هنوز سردت نشده بود

اما خوب می دانستی

که چیزی را دارند از تو پنهان می کنند.

 

همه ی زمستان از پنجره به کوچه نگاه می کردی

و به عابرانی که بی سرود می رفتند و می آمدند

من در ماشین نشسته بودم

تا بهار  صبر کردم

تا به تو بگویم

خورشید دوست دارد به خانه ی ما بتابد

بغلت کرده بودم

و تو آهسته از من ساعت را پرسیده بودی

و من به تو اطمینان داده بودم که

ما هنوز وقت داریم

تو مجبور شده بودی به یادم بیاوری

ما چند موزائیک با خوشبختی فاصله داریم

 

چای سرد شد و ساعت سرد تر

من به ماشین برگشتم و تو کنار ِ پنجره ایستادی

همسایه ها به مسافرت رفته بودند

با همه ی چمدان هایشان

دیوارها با خیال ِ راحت

همه ی حجم ِ اتاق را اشغال کرده بودند

تو

بیدار شده بودی

و داد می زدی:

                       کلمه، کلمه

                       کلمه، کلمه.

 

دو

 

از روز ترسیده بودیم

از انبوه ِ روز ترسیده بودیم

تکه پاره های آفتاب را جارو کردیم

و در کیسه های سیاه حبس کردیم

سه بار  پنجره ها را با پرده پوشاندیم

تا همرنگ  ِ دیوار ها شدند

دست هایمان را در دستکش های سیاه پیچیدیم

تا نوری در خانه باقی نمانده باشد ..

 

پنج سال  در شب بستری بودیم

دوستان مان گه گاه به دیدار ِ ما می آمدند

از پشت ِ در با ما حرف می زدند

از حیاط می گفتند

از کوچه می گفتند

از ارتفاع ِ آفتابی که پشت ِ خانه ی ما

انبار شده بود  و گه گاه

از شیوع ِ شیون در ناودان ها می گفتند

ما هیچ صدایی نمی شنیدیم.

 

عادت کرده بودیم

به ساعت ها بی اعتنا باشیم

و به گلدان هایی که خالی بودند

هر وقت هم دیگر را می دیدیم

از روی عادت با لبخند

به هم شب به خیر می گفتیم

ما حرف ِ دیگری برای گفتن نداشتیم

این طور به نظر می رسید

بعضی وقت ها هفته ها می شد که

ما هم دیگر را نمی دیدیم و

دلتنگ بودیم

دلتنگ ِ لبخند یا شب به خیر  یا دیدار  ِ هم

 

سال ها بعد صبح

چند روز قبل از بهار

مرا بیدار کردی و

با من از پنج سال بی خوابی حرف زدی

با ترسی که در لهجه ی ما رسوب کرده بود

از گلدان هایی گفتی که خالی بودند

و از غیبت ِ دوستان مان  

حرفت که تمام شد

فهمیدیم آن روز دیگر

حرفی برای گفتن نداریم

تنها  توانستیم از تَرَک خوردن ِ سقف ها

گریه کنیم

ما سال ها گریستیم

که از روز ترسیده بودیم

از انبوه  ِ روز ترسیده بودیم.

                                             آذر ۸۶

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 5:33 |

به همین لحظه ها که منگنه شده به مرگ 

به همین بغض ها که حک شده ست بر صدام 

به همین واژه های تـُخس و خسته و عبوس 

به همین روزهای بی شمار  ِ بی مرام 

به همین باز هم تو نیستی، تو نیستی!

و منی که به هست می زنم که نیستم!

و دوباره شبی که رج نمی خورد به صبح

و هزار آینه تویی که من گریستم!

به همین لعنتی  که تـُف شده به بودنم 

به همین آیه های عاصی ِ همیشه گی 

به همین ناگزیر ِ ناگهان ِ بی امان 

به همین ها که مصطلح شده به: زندگی 

به همین فاعلاتُ فاعلاتُ فاجعه 

به همین اعتیاد ِ مزمن ِ جنون، قسم!

جاده محکوم ِ رفتن و رسیدن ِ به توست

به تو  آری، اگر چه لنگ و لوک، می رسم!

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 12:4 |

چیز ِ مهمی از من دریغ شده است!

این سان که روحم آماج ِ تیغ شده است

سهمی نبود جز مرگ و فاجعه مرا 

توفانی ام که وقف ِ حریق شده است 

مایوس و ظلمت آلودم از همه ی شهر

فردا از این شب آباد ضیق شده است

با من چه ماجرا تازه می کند؟!!

مرگی که جمله در من رقیق شده است!

غیر از سقوط  تاویل ِ دیگرش نیست 

زخمی که دره آسا عمیق شده است ...

                                                                        سعید کریمی، تیر  86

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 13:12 |