![]() |
![]() |
|
|
کنسرت جمهوری شب ِ 4 شنبه 22 حوت [ اسفند ] ترنمات ِ هیجان انگیز و سرودهای عواطف پرور ِ عارف در سالون ِ گراند هتل، طنین انداز خواهد شد. در آن شب ِ با عظمت، ضجه ی روح ِ ملت را از حلقوم ِ یک شاعر ِ پاکدامن ِ ملی خواهید شنید و درجه ی انزجار و نفرت ِ ایران را نسبت به سلطنت ِ قاجاریه در طی ِ ارتعاشات ِ موسیقی احساس خواهید کرد. [ محل ِ فروش ِ بلیت: ] لاله زار: مغازه ی آقا محمود و مغازه ی روشنایی – ناصریه: مغازه ی رضوان – چراغ گاز: دواخانه ی نظامی – شاه آباد: دواخانه ی مخصوص – بازار: مغازه ی مدیرالصنایع هیئت مدیره غایس (*) یکی از معروف ترین کنسرت های عارف قزوینی، کنسرتی ست موسوم به جمهوری که در آخرین روزهای سال 1300 برگزار می شود و بازتاب ِ بسیاری در میان ِ مردم داشته و روزنامه های مخالف ِ سلطنت ِ قاجاریه نیز گزارش هایی از این کنسرت را با آب و تاب ِ فراوان منتشر می کنند. درباره ی آب و تاب ِ گزارش ها، عجالتاَ به چند سطر ِ زیر دقت کنید: « ما به نام ِ سعدی و حافظ و خیام و تمام ِ ادباء و شعرا و حکمای بزرگ ِ ایران از عارف تشکر می کنیم و با صریر ِ یک قلم ِ مرتعش از ذوق و شعف، بروز ِ این احساسات ِ جمهوری طلبانه را از عموم تبریک و تهنیت می گوییم » (**) و « درجه ی تهییج ِ افکار طور بود که اگر حضرت ِ عارف مثل ِ شاعر ِ ملی ِ ایتالیایی ( دانن زیبو ) اراده می کردند به همان جمعیت با چنگال ِ عمارت ِ سلطنتی با لانه ی فجایع را در همان شب زیر و رو می کردند » (***) کنسرت مصادف است با قدرت یافتن ِ روز افزون ِ سردارسپه بعد از سقوط ِ کابینه ی سید ضیاء و هم چنین ماجراهای جمهوری خواهی. عارف از دوست داران ِ سید ضیاء بود و پس از سقوط ِ کابینه مثل ِ بسیاری از فعالان ِ سیاسی ِ آن روزگار از جمهوری خواهی ِ رضاخان حمایت می کند و در این کنسرت و در اجرای "مارش ِ جمهوری " صریحاً او را می ستاید: کار ِ ایران رو به ره باد نام ِ شاهی رو سیه باد ! (****) زنده سردار ِ سپه باد با غریو ِ کوس ِ شیپور توده ی ملت نمیراد! دامن ِ غفلت نگیراد! همان گونه که در اعلان ِ کنسرت مشهود است، این کنسرت مجالی ست برای دشنام به سلسه ی قاجاریه و نفرتی که از جوانی با عارف همراه بوده است. او در این کنسرت تصنیف ِ معروف ِ " رحم ای خدای دادگر " را با این مطلع اجرا می کند: رحم ای خدای دادگر کردی؟ نکردی! ابقاء به اعقاب ِ قجر کردی؟ نکردی! این تصنیف حواشی ِ خاص ِ خود را دارد، یکی این که عارف آن را سال ها قبل ساخته بود با این شروع: رحم ای خدای دادگر کردی؟ نکردی! ابقاء به فرزند ِ بشر کردی؟ نکردی! که آن را به بهانه ی جمهوری و ذم ِ سلطنت ِ قجر تغییر می دهد. نکته ی دیگر این که برخی همین عداوت های آشکار ِ عارف به قاجاریه را دلیل ِ خشم و ناراحتی ِ ایرج میرزا و انگیزه ی سرودن ِ " عارفنامه " ی مشهور می دانند. هجویه ای گزنده که در اندک زمانی ورد ِ زبان ِ خاص و عام می شود. این کنسرت را می توان آخرین تحرک ِ سیاسی ِ عارف دانست، تحرکی بی ثمر که صرفاً به سرخوردگی و انزوای عارف در همدان می انجامد. 4 سال ِ بعد با اعلام ِ سلطنت از سوی رضاخان و آغاز ِ دوران ِ خفقان، خیلی ها پشیمان شدند و فهمیدند که چه قدر! شکر خُرد می کرده اند و بس! موی از ماست کِش گاه : 1- عجب چیزیه این ارتعاشات ِ موسیقی! 2- به محل ِ فروش ِ بلیت توجه کنید: دواخانه!!! خدا می دونه تو دواخانه های مذکور چه کارها که نمی کرده اند! 3- « ما به نام ِ سعدی و حافظ و خیام و تمام ِ ادباء و شعرا و حکمای بزرگ ِ ایران ... »! چه حالی می ده وقتی خودت و به جای همه می بینی و خیلی راحت از طرف شون حرف می زنی، بنده گان ِ خدا قرن هاست مرده اند و هنوز تشکر می کنند و از این جور چیزا! معلومه جو گیر شدن تو این مملکت خیلی قدمت داره و تازه نیست! 4- توده ی ملت نمیراد! واقعاً که خدا نکنه توده ی ملت بمیراد! چرا که در اون صورت حکومتی تشکیل نمی شه که جمهوری باشه یا سلطنت! 5- امیدوارم عارفنامه رو خونده باشید! پانوشت ها: * مندرج در روزنامه ی قانون، شماره ی 25، سال ِ 3 ، 17 حوت 1302، ص 2 ( رسم الخط را تغییر داده ام! ) ** روزنامه ی ستاره ی ایران، شماره ی 146 *** هفته نامه ی ناهید، شماره ی 43 **** منظور روسیاه است و نه روسیه ی تزاری! منبع: موسیقی در عصر مشروطیت، مسعود کوهستانی نژاد، مهر نامگ، تهران، 1384
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 2:54 توسط سعید کریمی |
|
|
به جـــــِـــد عرض می کنم که زندگانی در مملکت ِ گل و بلبل نعمتی ست غریب که از بدو ِ تولد هر آن با حادثه ای شگفت آور مواجه می شوید و آنقدر انگشت ِ حیرت به لب می گزید که حداکثر قبل از سی ساله گی، دیگر انگشتی برای گزیدن نمی ماند و به قول ِ ظرفا: حالش و می بَرید! از یک ماه پیش بنا بر این بود که مهدی میرزاباقریان ( آهنگساز و نوازنده ) به همراه ِ گروهش امروز کنسرتی ویژه ی آثار ِ یوسف اسلام ( کت استیونس ِ اسبق ) در تالار فردوسی ِ دانشگاه ِ تهران اجرا کنند و در حالی که برنامه از قبل اعلام شده بود و پوسترهایی هم برای اطلاع رسانی در شهر پخش شده بود، مسئولان ِ دلسوز و محترم سه شنبه این کنسرت را لغو کردند و والسلام یوسف اسلام! اتفاقات ِ این چنینی تازه گی ندارد و آنقدر تکرار شده و می شود که بیان ِ دوباره ی آن به تحقیق و تجربه، آب در هاون کوفتن و باد به غربال بیختن است. شایان ِ یادآوری ست از سویی آثار ِ کریس دی برگ مجوز می گیرد و دیر یا زود ایشان در همین مملکت ِ گل و بلبل کنسرت اجرا می کند و از دیگر سو دوستان ِ نوازنده ی ما مجالی برای اجرا ندارند. این بام کلاً از اول هم چندین آب و هوا داشت وگرنه مشکل از بام نشینان نیست که نیست! در ضمن خدمت ِ مهدی خان عرض کردم که بخت با شما یار بود که می خواستید آثار ِ یوسف اسلام را اجرا کنید و خدای ناکرده اگر اسم ِ ننه مرده ی مربوطه، یوسف جهود بود معلوم نبود که چه پیش می آمد! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:13 توسط سعید کریمی |
|
|
فقط نارنجی! آبی های آبلیموجاتی با دفاع ِ مستحکم شون! له شدند تا معلوم شه دوره ی قهرمانی با فحش ِ ناموسی به سر رسیده، میثم خان ِ یوسفی بهت توصیه می کنم خیلی زود و قبل از فضاحت های بیشتر، شکست و قبول کنی و وقتی دو تا عقبی و بهت اس ام اس می دم که : دو تا ! ( بعد از اس ام اس ِ گل ِ اول که نوشته بودم: تیمتون ج ِ ر خورد! ) لج نکن و اس ام اس نده که: آقا ما قهرمانیم! ای آقا کجای کاری که اون ممه رو لولو بُرد! یورو 2008 از آن ِ مارکو جان ِ فان باستن است و بس! در ضمن تب ِ فوتبال امیر و گرفته و امشب بهم گفت: دایی می خوام تیم ِ ملی شم و همه ی فوتبالیکس ها رو ببرم !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 1:30 توسط سعید کریمی |
|
|
" نگاهم کن " را شنیدم، کاری معقول و خالی از ژان گولریسم های متداول و غیرِمتداول! با اجرای سالم ِ خواننده ای جوان که پیش از این چیزی از او نشنیده بودم؛ میلاد رحیمی. نگاهم کن ترانه ای ست با کلام ِ یغما گلرویی و موسیقی ِ پویا نیک پور. ببین !سبزینه ی فریاد ِ تلخم تو گلو پژمرد دوباره این من و دروازه های تا ابد بسته به جز تو آشنایی نیست، رفیق و هم صدایی نیست ولی حتی برای ما پناهی جز جدایی نیست!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:23 توسط سعید کریمی |
|
|
فقط دو سه دقیقه! عالی جناب! لطفاً! هر چند سایه هستی، به ما بتاب، لطفاً!
یک عمر گوش بودیم، فرمودی و شنیدیم بس کن گزافه و لاف، حرف ِ حساب، لطفاً!
ما را فریب دادید، احسنت! حضرت ِ مکر! با ما وفور ِ پرسش، با تو جواب، لطفاً!
بر کام ِ تشنه ی ما، ابر ِ دروغ بارید تا کی سراب ِ وعده؟! یک قطره آب، لطفاً!
کابوس گستری و فانوس کُش، دریغا بیداری ات زیان است، پاشو بخواب! لطفاً!
هر فصل، فصل ِ مرگ و هر نسل، نسل ِ بی برگ تاریخ را گذر ده ، از این عذاب، لطفاً!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 1:42 توسط سعید کریمی |
|
|
امشب به عادت ِ هرساله، به تماشای مسابقه ی نهایی ِ لیگ ِ قهرمانان ِ یوروپ نشستیم و کلی هم حظ کردیم و هکذا. از آنجا که امسال سال ِ قرمزهاست و کلاً امسال و هر سال " قرمزته" منچستر یونایتد قهرمان شد و آبی ِ آبلیموجاتی ِ چلسی، به عادت ِ همیشه فرودست ماند. در این بین نکاتی چند به ذهن ِ نگارنده خطور کرد که بیان ِ آن، یحتمل خالی از لطف نیست، یکم، چقدر بی ذوق و بی شوق هستند این جماعت ِ اروپایی! جداً که حال مان منزجر شد بس که در مراسم ِ پایانی نظم دیدیم و برنامه ریزی، که چه بنشینند و برای مراسم ِ پایانی ِ برنامه ریزی کنند که چنین کنند و چنان کنند؟! مگر یلخی بودن چه زیان دارد؟ بیایند از مسئولان ِ کوشا و خدمت گذار ِ ما یاد بگیرند که انگار نه انگار و همین جوری کشکی کشکی جایزه را به قهرمان می دهند و از این قرتی بازی ها هم در نمی آورند. حبذا فرهنگ ِ خودمان که کلی باحال است و مشتی و آدم حظ می کند بس که صحنه ی محیرالعقول در آن می بیند. دیُم، آقا چرا شادی های مان را قسمت نکنیم؟! آخر چه معنی دارد که گروهی قهرمان بشوند و فقط هم ایشان جام را بالای سر ببرند؟! پس حسن و حسین و اکبر و اصغر و تقی و نقی و بقیه ی بچه ها چه می شوند؟ آیا آن تماشاگر ِ طفلی در قهرمانی سهم ندارد؟ این اروپایی های خسیس فقط به بازیکنان و مربی مدال دادند و جام را هم آنها تصاحب کردند و از دیگران دریغ کردند. مرحبا فرهنگِ خودمان که کلی خودمانی است و می گذارند تا احمدآقای بقال ِ سر ِ کوچه ی ما هم جام را بالای سر ببرد و روی سکو برود ، آقا چه اشکال دارد؟ نظم سیخی چند؟! سیُم، آقا این یعنی چه که نمی گذارند تماشاگر وسطِ زمین بیاید؟! این هم شد فوتبال!؟ وا اسفها به حال ِ اروپایی هایِ بخیل ِ تازه به دوران رسیده، عشق است فرهنگ ِ ِ خودمان که را که کلی جیگر است و از این جور چیزها، تماشاگر با یقه ی کت ِ سر مربی ِ تیم ِ قهرمان مماس می شود و این یعنی مردمی بودن. یاد بگیرید بدبخت های غربی ! چارم، ما کلاً باحالیم، این که احتیاج به دلیل و برهان ندارد! اصلاْ بذارید خیال تان را راحت کنیم٫ این دلیل و دلیل آوردن را غربی ها اختراع کردند تا ما را از یاد ِ خدا غافل کنند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 2:53 توسط سعید کریمی |
|
|
ــ می بخشید! ولی سادگی ِ شما یه نقص ِ جدیه! * گوئیندو: عالیجناب! من خوشبخت نیستم! کاردینال: کی گفته باید باشی؟! این که وظیفه ی تو نیست! کی بهت گفته ما به دنیا می آییم تا خوشبخت باشیم؟! ( هشت و نیم، فدریکو فلینی ) ---- اول خودش و به شکل ِ بستنی ِ یخی و بعضاً قیفی به ما معرفی کرد، کمی بعدتر چرخ و فلک شد و بعدها نمره ی بالا تو املاء و ریاضی. کم و بیش عادت کردیم که با چیزای دیگه اشتباه نگیریمش. عکس ِ مریلین مونرو شد و همین طور ادامه داد تا رسید به دوازده، دوبل سریلی و حتی بی بی ِ پیک شد و سرباز ِ گیش. مهم ترین مشخصه ش زودگذر بودنش بود. به ثبت ِ احوال مراجعه کردیم و تنها تونستیم یه اسم ازش پیدا کنیم، اسمی که از قبل هم ازش اطلاع داشتیم: خوشبختی! موضوعاً احمقانه بود و به غایت نامرد! بعد از کلی " پشت ِ هر شکست یه شکست ِ دیگه منتظره تا نیشش و واکنه و به ریشت بخنده " دادخواست تنظیم کردیم و به دیوان ِ عالی ِ پدربزرگ مراجعه کردیم. ــ نه! پسرم شما جوونید و جاهل و غافل! اگه سن ِ من و داشتید و ... ــ که می شدیم پدربزرگ! ــ وسط ِ حرفم نپر! همین کارا رو می کنید دیگه! جمله م کامل نشده فکر می کنید منظورم و فهمیدید، هر ف که فرحزاد نیست! ممکنه فرانسه باشه! اصلاً به من چه! وقت ِ من و به خاطر ِ این کارای کوچیک نگیرید! ــ کدوم کار ِ کوچیک پدربزرگ؟ ما داریم تا خرخره به قهقرا می ریم! و از ما خواست که نقشه ی قهقرا رو براش بکشیم و ما این کار و کردیم و اون هم تصدیق کرد. ــ واضح و مبرهنه که شما دارید، همین جا می رید! من چی کار کنم؟ مجبور شدیم که تمامی ِ شواهد و مدارک مون رو، رو کنیم تا معلوم شه در حق مون اجحاف شده! و اما مدارک ِ ما دال بر نیل به موفقیت و خوشبختی: - نمره ی انضباط در کارنامه ی اتمام دوره ی دبستان، راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه - کارت پایان خدمت و بعضاً معافیت - " پیر شی جوون " به قاعده ی ام پی تری ِ گوگوش - دعای خیر ِ والد و والده - بوستان ِ سعدی - یه کامیون فال ِ حافظ از دم: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید و کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور! - سینمای فردین - سوء پیشینه از کلانتری ِ محل - آشنایی با ویندوز 98 و ایکس پی - سر کوپن - ده لو خوشگله - سریال ِ اوشین پدربزرگ صبر نکرد تا قسمت ِ اول ِ اوشین تموم بشه و هر چی از دهنش دراومد به ما و یه عده ی دیگه که از آوردن ِ اسم شون معذورم داد و پا شد و رفت و درم یه جور پشت ِ سرش بست که هیچ وقت نتونسیتم بازش کنیم. سال ها از اون ماجرا می گذره و ما کماکان پشت ِ این در ِ بسته ایم تا پدربزرگ بیاد. زیاده عرضی نیست! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 4:12 توسط سعید کریمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
درج ِ کل یا قسمتی از نوشته های این وبلاگ در کتاب، روزنامه، نشریه، سایت، وبلاگ و ... بی اجازه ی نگارنده ممنوع و قابل ِ پیگرد است.
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
| بایگانی موضوعی |
|
روزنوشت شعر و ترانه مقاله اتاق تشریح درباره ی مکث در مه نبش قبر |
| پیوندها |
|
اسد وجودی علی احمدی ساناز صفایی محمد نویری میثم یوسفی امید صیادی حمید تقی پور حسن علیشیری المیرا آقازاده مونا برزویی یغما گلرویی از عشق چیزی بگو |
|
RSS
|